محمد بن على ظهيرى سمرقندى

24

سندباد نامه ( فارسى )

تطاول قاصدان از « 1 » مملكت او بسته و كوتاه و چشم اطماع فاسدهء متعدّيان در دولت او پوشيده و فراز . هميشه متابع عقل و مطاوع عدل بودى و آثار و اخبار رفتگان و سير و سنن ايشان شنودى و ذكر حسن شيم و صيت مطاوعت خدم و حشم او به سمع سلاطين وقت رسيده و زبان روات و بيان ثقات ، آوازهء رفاهيت رعيت و خصب نعمت « 2 » و امن ولايت او به گوش خلايق رسانيده و از به دو صبا كه عمرهء عمر و غرّهء دهر است تا طلوع صباح شيب كه خبردهندهء وداع حيات است ، جز در منهج رعايت رعايا و مسلك تخفيف و ترفيه ضعفاى « 3 » ولايت قدم نزده بود و از براى اكتساب اموال ، گامى در خطّهء وزر و و بال ننهاده « 4 » . پيوسته اهتمام بر مصالح « 5 » رعاياى دولت موفور مىداشت و برّ و بحر مملكت را به افاضت نصفت و اشاعت معدلت ، معمور مىگردانيد . دولت او را سعد اكبر اقليم زحل مىگفتند و ملوك آفاق ، مكارم اخلاق او « 6 » بر حاشيهء جريدهء سياست تعليق مىكردند و از فضايل علم و شمايل حلم او اقتباس مىنمودند و مىگفتند « 7 » : بيت اگر شمايل حلمش به باد برگذرد * دهد شكوه تجلّيش باد را لنگر وگر فضايل طبعش به كوه برشمرند * سبك ز خاصيتش كوه را برآيد پر 1 پيوسته « 8 » مخالطت با حكماى فاضل و ندماى كامل داشت و ايّام و اوقات با عقلاى عالم و فضلاى بنىآدم گذاشت . شهوات و نهمات را طلاق داده بود و محظورات و محرّمات را اطلاق فرموده . ساعات عمر بر استيفاى خيرات مقصور گردانيده « 9 » و اوقات ايّام بر استعمال حسنات ، موقوف كرده « 10 » و به يقين صادق ، واثق شده كه متاع دنيا غرور است و مزخرفات و مموّهات او خيال ناپايدار و عقل حاذق در گوش هوش او گفته : شعر خذ ما صفا لك فالحيات غرور * و الدّهر يعدل تارة و يجور

--> ( 1 ) . ازمير : در ( 2 ) . آتش : « نعمت » ندارد ( 3 ) . ازمير : « ضعفاى » ندارد ( 4 ) . آتش : ننهاده بود ( 5 ) . آتش : اتمام مصالح ( تاشكند مطابق متن ) ( 6 ) . ازمير : او را ( 7 ) . آتش : و در نعت و وصف او مىگفتند ( تاشكند مطابق متن ) ( 8 ) . آتش : « پيوسته » ندارد ( 9 ) . آتش : كرده ( 10 ) . آتش : گردانيده